تبليغاتX
CHAINSAW (اره برقی)

LET THE GAME BEGIN
;

۸۸/۰۱/۳۱ - شب هنگام - موقع خوردن قرص شبانه

شب همگی به خیر . یکی از دوستان جديد به نام امید یه وب زده بود به نام vampirella.tk كه بعد تغيير نام پيدا كرد به نام fearhouse.tk (مرجان تو دیگه چرا ؟!!!) و الان هم شده chainsaw.tk . براووووو اميد. براوو. ازت توضبح می خوام چرا برای هر سه domain بالا دعوتم می کنی بعد هم وقتی میام نظر می دم پاکش می کنی !!!! ؟ . اين يعني حذف آزادي بيان كه يكي از موانع اصول وبداري و وب نويسي محسوب ميشه . پس مجبورم همینجا نظرم رو بگم . خيلي تحسين مي كنم كه منو قابل دونستي و اسم این خوكدوني منو رو روي وبت گذاشتي اونم با پسوند tk . بايد به اين موضوع افتخاركنم . فقط لللهي هر چي به ذهني نخودي ام فشار آوردم نتونستم رابطه بين ومپيرلا و خانه وحشت و اره برقي رو با انجيل برتابا و اهرام ثلاثه مصر هضم كنم . بچه ها بي زحمت يه تك پا به وب اميد عزيز سر بزنين ببينين چيزي دستگيرتون ميشه يا نه . مطمئنم خیلی شباهت ها با وب یکی از بچه ها پیدا خواهید کرد ......

راستي اميد جان metalchainsaw.tk هم گزينه خوبيه . مي توني توش از هايده و حميرا كليپ جديد بذاري !!! ( شوخي مي كنم دلخور نشي !!‌ ).

سفر خوش بگذرون حسابي ....

 


۸۸/۰۱/۳۱

روی صحبتم فقط با خودته : از کی تا حالا نره غول های سیبیل تا بناگوش در رفته خانوم شدن !!! بعد از این همه سال دیگه تشخیص می دیم بادمجون جزو میوه ها نیست !!! عزیزم مشکل داری بیا بریم اندازه موهای سرت دکتر هست که مثل آب خوردن تغییر جنسیت انجام می دن ! دلت نخواست هم عزیزان غیورمند اسلام برای انجام هر گونه جان فشانی در خدمتت هستن !! اونقدر بعضی ها احمق تشریف دارن که نمی دونن تابلو هستن و همه اونا رو می شناسن ! خاک بر سر این فرهنگ غلط توی دنیای مجازی کنن که هر ننه قمر زشت و بدترکیبی می تونه میس ورلد ۲۰۰۹ باشه یا هر معتاد و تزریقی ای میشه مستر المپیا و هر بی سوادی میشه پرفسور حسابی خدا بیامرز و بگیر برو تا آخر .....

خداوندا ... بلانسبت خیلی ها این مردم غرق در گرداب رو نجات بده ....


۸۸/۰۱/۲۹

جا داره از خیلی از دوستانی که توی این یه هفته با کامنت های پارانوئید وار ، ذهن خسته و فرتوت جیگسای پیر رو به هم ریختند واقعا تشکر کنم !!!! اصولا پارانوید بودن برای میزبانش لذت بی حد و حصر دارد نه برای میهمان !! قصد من دوستی بود. "دوست" چیست ؟ " دوست" کیست ؟ من خاله خرسه نمی خواستم . سرباز رایان ها و مجید سوزوکی ها رو نمی خواستم . دلم "آنتونلا ربلی" ها رو می خواست . می شناسین ؟ به خدا اگه بشناسین !!!!

این " کاش تا راه گریزی باشد " کجاست پدر ؟؟!؟!؟!؟!!؟ 

دو کلوم حرف حساب هم که بخوام بزنم همه واسه آدم قاطی می کنن . ای بابا .............

 


اومدن خیلی سخت بود و از اون بدتر سر و سامون دادن به این وبلاگ درب داغون . نمی دونم تا کی می شه خوند و ننوشت ولی تمام عزمم رو جزم کردم تا بیام و برای یه بار دیگه هم که شده دق دلی هام رو خالی کنم .هدفم از اومدن این نیست که مثل خیلی ها خداحافظی کرده باشم اما دوباره برگردم و دوباره یه مدت دیگه خداحافظی کنم و این چرخه رو تا ابد تکرار کنم . نه .... اومدم چون اینجا رو برای خودم مثل یه دفترچه یادداشت می بینم که وقتی می نویسم و بعد می خونم آروم می شم . نوشتن توی این این میکده در بدری مثل حرف زدن با همون خدای خداهاست ! حدود ۵۰۰ تا کامنت این چند ماهه رو خوندم . کلی خندیدم . کلی گریه کردم . کلی فحش دادم . آخرش هم آروم شدم و حس و حال عجیب و غریبی بهم دست داد .اما هنوز هم سر اون خداحافظی ای که کردم هستم دوستان. اینجور خداحافظی سفید و سبک رو به مراتب از اون خداحافظی سیاه و نامعلوم بیشتر دوست دارم.

دنیای جذاب وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و به دنبال اون پیدا کردن دوستانی مجازی یا تحقق یافته در واقعیت، برام جذاب بوده و هست. اما بعد از این همه اتفاقات گل من گلی که برام افتاده ، دل بستن به چنین جذابیتی وجودم رو از پرداختن به دنیای جدی باز می داره و خداحافظی ام شاید تنبیهی بود برای پاک کردن ذهن خسته و تار تنیده ای که زندگیم رو لبریز کرده بود ... نمی دونم...

این کار هر چی هست گامی برای موفق بودن بیشتر جیگسا در دنیای واقعی حساب میشه. این رو خوب حس می کنم.

به سه نفر از صمیم قلب مدیونم و شاید هیچوقت نتونم الطافشون رو جبران کنم.

ایمورتال  دلسوز و عزیز که رنگ و روی اینجا رو فقط به خاطر اون سفید کردم.

کژوان  همیشه دوست داشتنی .

نسا ی لطیف تر از گل.

الان ذهنم لبریز از حرف و حدیثه ولی ترجیح می دم حرفامو اونجوری که دلم می خواد بنویسم .....

در ضمن کسی رو برای این آپ دعوت نکردم که ببینم کیا هنوز من پیرمرد رو یادشونه . اومدن فقط نباید به خاطر دعوت کردن و خبر کردن باشه . دل همدیگه اگه بهم نزدیک باشه هر روز به هم سر می زنیم . چه باشیم و چه نباشیم.

زندگی !

مينويسم  براي زندگي !
براي چيزي شبيه بودن و موندن .....
چيزي شبيه از خود گذشتن و رفتن ....
مينويسم براي آدم هايي كه در زندگي بودن و موندن و گذشتن و رفتن.
مينويسم از زندگي و از اونایی كه قدر با هم بودن رو ندونستن و دلها را شکستن.
و بعدش تنها موندن و فقط آه كشيدن و فرياد زدن : اي زندگي !
مينويسم از اونا كه رفتن و يادشون باقي موند.
از اونایی كه بودن و موندن و به ناچار از ما دور شدن.
از اونایی كه فراموش شدن و هيچیشون به جا نموند .
از اونایی كه آروم اومدن و آروم رفتن ... بدون اینکه اسمشون رو بدونیم ....
الان فقط ميخوام بنويسم ...
مينويسم براي زندگي .
برای آخرین بار .....

ما تکه تکه مرده ایم !

وقتي دروغ ميگي صادق تر از هميشه هستي !
وقتي دروغ ميگي ، تا جمله ات تموم ميشه خميازه ميكشي !
ميخندم و ميگم : نميدونم !
آدم ها به دو دليل دروغ ميگن : يا واسه بدست آوردن يا واسه از دست ندادن !
تو واسه كدومش دروغ ميگي ستاره جان ؟؟؟"
آروم خندید و گفت : نميدونم !
اما من راحت ترين جواب رو انتخاب كردم .

جون دادن !

مردن خیلی راحته . مثل دراز کشیدن روی آب توی یه استخر سوت و کور می مونه . وقتی روح از بدنت خارج می شه دیگه دلش نمی خواد برگرده. همیشه اونایی که مرگ موقتی رو تجربه کردن تبدیل شدن به موجوداتی عجیب و غریب و منزوی . بعضی وقتها این خود ما هستیم که دلمون می خواد توی این خوکدونی نفس بکشیم . اونی که ما رو هل داد نمی دونست قراره چه اتفاقاتی برامون بیافته . شاید هم می دونست و مثل یه کثافت پست خودش رو خلاص کرد ... در هر حال دیگه زیادی نباید حرف زد .

و اینکه !!!

اینکه گریه می کردم ..
اینکه خیلی ها بهم می گفتن آشغال ..
اینکه نماد های خوبی و بدی بهم می گفتن حرفات فوق العادس...
اینکه نویسنده بهم گفت زندگیت معرکه اس...
اینکه x به من نگا می کرد و لبخند می زد ...اینکه y با هیشکی حرف نمی زد...
اینکه دلم می خواست دوسش داشته باشم ولی نمیتونستم ...
اینکه  امروز من همش خندیدم ..اینکه من امروز خوشحال بودم ..
اینکه من الان دارم زیر زیرکی گریه می کنم ...
اینکه بغض داره خفم می کنه..
اینکه کاش یه خدا داشتم ...
اینکه نا امید نیستم اما امیدی هم ندارم...
اینکه من واقعا تعادل روانی ندارم..
اینکه حالت تهوع دارم...
اینکه امروز صبح من خندیدم همش از ته دل اما الان دارم گریه می کنم...
اینکه تمام سلولهای بدنم درد می کنن و بی حس می شن..
اینکه وقتی بهم لبخند می زنه می خوام بالا بیارم ...
اینکه با همه فرق می کنه ...
اینکه من خیلی شمالو دوست دارم !
اینکه خوشحالم دانشگاهم اونجا نبود ....
اینکه همه چی اونجا فرق داره .....
اینکه آب و هوای شمال خیلی خیسه ...
اینکه من الان خسته ام...
اینکه همیشه باید غرغر کنم ...
اینکه هیچ وقت هیچ کس اعتراض نمی کنه...
اینکه همیشه همه مهربونن . عین اوسکولا ...
اینکه x بهم گفت زندگیت رو یکم سانسور کن ...

اینکه مرگ اولین تجربه با ارزشم بود ...
اینکه تجربه خیلی خوبی بود...
اینکه نفس کشیدن برای من خیلی سخته..
اینکه من از عدد هفت خوشم میاد ...
اینکه اون خیلی آرومه ...
اینکه چشاشو دوس ندارم ...
اینکه من هر روز می نویسم ...
اینکه من پیشرفت کردم و رسیدم به ته چاه ...
اینکه من واقعا یه روانیم ...
اینکه خنده های اون رو دوست ندارم ...
اینکه دلم می خواد دستاشو ببوسم ...
اینکه شمال تو پاییز خیلی خلوته ...........
اینکه می خوام بهت بگم گاهی بیای اینجا و به یادم بمونی ..
اینکه دیگه باید همه چی تموم شه...
اینکه شاید بتونم دوباره از اول شروع کنم...

 

+ تاريـخ Sat 11 Apr 2009ساعت 9:43 نويسـنده جیگسا |